تبلیغات
مرجع مقالات دیپلماتیک - چه کسی از بحران می‌ترسد؟

چهارشنبه 18 آبان 1390

چه کسی از بحران می‌ترسد؟

   تهیه کننده: سعید عزیزی    موضوع :اقتصاد بین الملل ،

http://www.topupload.ir/images/oaza56kvyf82p3klpqtr.png

بدون برابری عدالت نیست و بدون عدالت، اخلاق وجود ندارد. كروپوتكین
نخست بگویم كه عنوان این نوشته شكل تحریف‌شده و بدقواره عنوان نوشته‌ای است از نظریه‌پرداز مدافع «نظام اقتصاد آزاد» كه به شكل قلب شده و كج و كوله‌ای به دفاع از نظام محتضر و میرایی پرداخته كه 150سال پیش نظریه‌پرداز دیگری ولی راستین و اندیشمند «گور» و «گوركن» آن را به نام خواند: «زباله‌دان تاریخ» و «پرولتاریای جهان». البته این غول اندیشه بشری، ماركس كه او را «بزرگ‌ترین دانشمند هزاره سوم» نامیدند؛ هرگز زمان و تاریخی برای دفن این «لاشه» تعیین نكرد و به طریق اولی، من نیز با عنوان نوشته‌ام، نه قصد دفن جسد را دارم و نه پیش‌بینی زمان مرگ را. به این ترتیب این «مدرك لیز» را از دست استاد نظریه‌پرداز بیرون می‌كشم كه اگر «نظام از بحران كنونی عبور كرد»، مرا به سخره نگیرد و به بی‌سوادی متهم نكند.

باری، از نوشته نخست این نظریه‌پرداز با عنوان «طغیان در وال‌استریت» كه انگار طغیان در شهر، دیار و خانه‌اش بوده، آغاز می‌كنم كه می‌گوید: «در صورتی كه اعتراضات و تظاهرات علیه وال‌استریت ادامه یابد، ظرف هفته‌های آینده برخی رسانه‌ها و چهره‌ها، پایكوبی و دست‌افشانی فراوانی به راه خواهند انداخت. آنها این اعتراضات را ناقوس مرگ سرمایه‌داری... تلقی خواهند كرد و حجتی بر درستی ایده‌ای كه اقتصاد آزاد سرمایه‌داری، مناسبات تجاری بین‌المللی و نظام اقتصاد مبتنی بر نظرات آدام اسمیت به پایان خود خواهد رسید...»(شرق، سرمقاله 13 مهر 1390) و این «پایكوبی و دست‌افشانی» ادعایی استاد درست به آن می‌ماند كه «مدافعان» غرب و «نظام بازار آزاد» پس از «فروپاشی اتحاد شوروی» كه آن را «انهدام كمونیسم» و «فروپاشی نظام ماركسیستی» و «پایان سوسیالیسم» نامیدند؛ به راه انداختند. آنان، این «مدافعان جهان آزاد» تحولات جاری – پس از فروپاشی – را با رقص و پایكوبی خوشامد گفتند و با شعف به راه بی‌بازگشت گورستان نگریستند كه به تصورشان در آینده‌ای نه چندان دور «لاشه» متلاشی‌شده كمونیسم را به خاك سپرده و بی‌«مزاحم» و «معارضی» سوگل پرده‌نشین‌شان – سرمایه‌داری – زندگی جوانی و بالندگی‌اش را پی گیرد و به اقتضای طبیعتش شلتاق! كند. درحالی كه این تحولات در نظر بسیاری از مردم و بخشی از فرزانگان و فرهیختگان شرق و غرب، به‌ویژه ملت‌های زیر ستم «جهان‌سوم» كه تكیه‌گاه و پشتیبان خود را «اردوگاه سوسیالیسم» می‌دانستند در همان وقت، نه تنها شادی‌بخش و مسرت‌آمیز نبود بلكه بسیار غم‌انگیز و دردآور جلوه كرد؛ زیرا به عیان دیدند كه هنوز «كفن و دفن» مرده پایان نگرفته و از فرار باز نگشته‌اند، قدرت‌نمایی رقیب در لاك خزیده آشكار و با دهانی گشوده به دنبال طعمه افتاده است و این دقیقا همان وحشتی بود و هست كه حتی دشمنانی سوگند خورده «ماركسیسم ساقط شده» را هم دربر گرفته است.
پل سوئیزی و شارل بتلهایم در مناظره‌شان همان وقت، اندكی پس از كنگره بیستم حزب كمونیست شوروی در نامه‌های متبادله‌ای كه گستره وسیعی را در جهان پوشاند و تاثیر ژرفی بر جای نهاد؛ در پاسخ به این جشن و پایكوبی شتاب‌زده و شادی بر «مرگ سوسیالیسم» و جراحی تومور بدخیم ماركسیسم از پیكر سرمایه‌داری، اعلام كردند برخلاف این سروصداها و شادی‌های كودكانه، هیچ اتفاقی در جهان رخ نداده است (نقل به مضمون)؛ نه ساختاری سوسیالیستی در جهان وجود داشت كه فرو ریزد و نه جامعه‌ای كمونیستی كه نابود شود. آنچه طلایه‌اش در انقلاب 1917 درخشید «آغاز دوره گذاری بود از سرمایه‌داری به سوسیالیسم». پس «چیزی متولد نشده كه بمیرد» و میشل لووی با قطعیت اعلام می‌كند:
«آنچه هنوز متولد نشده است، نمی‌تواند بمیرد، كمونیسم و سوسیالیسم نمرده‌اند چراكه هنوز زاده نشده‌اند.»
پل سوئیزی در مقاله‌ای تحت‌عنوان «سوسیالیسم بدیل واقعی سرمایه‌داری» می‌نویسد: «آنچه امتحان شد و شكست خورد سوسیالیسم نبود، بلكه نخستین كوشش جدی تاریخی برای آغاز سوسیالیسم بود. ماهیت سرمایه‌داری عبارت از انباشت سرمایه است، نه رفع نیازهای بشر از نظر كالا و خدمات. آیا شكست اولین كوشش برای آغاز سوسیالیسم به معنای آن است كه كوشش‌های موفقیت‌آمیز آینده در این راه غیرممكن خواهد بود؟هابرماس، اندیشمند معاصر آلمانی كه هیچ سودایی از ماركسیسم در سر ندارد، ولی انتقاد از «وضع موجود» را اصل پیشرفت می‌داند، می‌گوید: سوسیالیسم به‌مثابه انتقاد ریشه‌ای از جامعه سرمایه‌داری و اصلاح آن، از بین نخواهد رفت مگر آنكه موضوع انتقاد از بین برود.
استاد نظریه‌پرداز كه دلش برای اضمحلال نظام اقتصادی مبتنی بر نظرات آدام اسمیت می‌سوزد و ناله از سر درد سر می‌دهد كه به راستی سوزناك است! گمان نمی‌كنم چیزی از این دانشمند و نظریه‌پرداز اقتصادی كه «اقتصاد سیاسی» سرمایه‌داری را تدوین و «علمی» از آن به دست داد، خوانده یا در نوشته‌های وی غور كرده باشد. اسمیت كه از بنیان‌گذاران «اقتصاد آزاد» (Laissez-faire) و نخستین كسی بود كه برای بهره‌وری(Productivity) بیشتر، ایده تقسیم كار
(division of labour) را پیشنهاد كرد؛ همو بود كه نخستین‌بار اعلام كرد «تقسیم كار موجب عقب‌ماندگی ذهنی، كودنی و بلاهت كارگر» می‌شود. درحالی كه قرنی پس از او، چارلز تیلور آمریكایی شیوه‌ای علمی! ا بداع كرد كه بلاهت انسانی را ژرفا بخشد. از راه خردكردن هرچه بیشتر كار كارگر كه نیازمند تخصص نیست و هر ابلهی می‌تواند آن را انجام دهد كه نتیجه آن سود و سود بیشتر است.
استاد پژوهشگری كه برای دستاوردها و نوآوری‌های حیرت‌انگیز خود باید نامزد دریافت جایزه نوبل شود، از آنجا كه نمی‌تواند واقعیت فقر روزافزون گروه كثیری را در دنیای آزادش انكار كند و ناچار اقرار و اذعان می‌كند كه گروه عظیمی از مردم بیكار و فقیر شده و زندگی‌شان را از دست داده‌اند، اما «درصد كوچك مدیران بانك‌ها و موسسات مالی و اعتباری» به ثروت‌های بادآورده رسیده‌اند و «متمول‌تر شده‌اند»؛ اضافه می‌فرمایند كه این را می‌توان گذاشت به پای بداقبالی! گروه نخست و خوش‌اقبالی گروه دوم! زهی بی‌خردی و تملق و كاسه‌لیسی نظامی كه به قول نویسنده‌ای «خون و كثافت از آن می‌بارد.» ببینیم آدام اسمیت ایشان نیز این‌گونه فقر و ثروت را تحلیل می‌كند؟! اسمیت می‌گوید: فقیر در جامعه متمدن هم برای خود و هم برای تن‌آسایی مافوقش، تولید می‌كند. بهره مالكانه كه در خدمت بطالت زمین‌دار كاهل است، محصول سعی و كوشش دهقان است... برعكس، در میان اقوام وحشی هر فردی از كل تولیدات زحمت خود بهره‌مند می‌شود؛ در میان آنها زمین‌دار و رباخوار و مالیات‌بگیر وجود ندارد. ( Adam smith, the wealth of nation,p.2.)
و آن‌وقت آن گروه «تن‌آسا» یا به لفظ خودمانی، مفت‌خور، «برای حفظ این وضع ناگزیر از وضع قوانین خاص اخلاقی است كه توجیه‌گر این روابط و مناسبات اجتماعی باشد و انسان به بردگی‌كشانده را متقاعد كند كه این سرنوشت محتوم اوست.» (هوارد، سلزام، اخلاق و پیشرفت، ترجمه مجید مددی)
اسمیت كه به «نابرابری ستمگرانه» در جامعه بورژوایی باور داشت، نشان می‌دهد چگونه این «روابط ستمگرانه و استثماری» در جامعه حاكم می‌شود. وی در جای دیگری با تاكید بیشتری «زحمتكش مزدور یا كارگر مولد» را چنین توصیف می‌كند:
كل كارگاه جامعه بشری را بر دوش خود حمل می‌كند، اما خود زیر فشار آن به پایین‌ترین پایه‌های این عمارت، فرو‌ می‌غلتد و دور از چشم آنجا مدفون می‌شود... . در جامعه‌ای با صدهزار خانواده، شاید صد خانواده اصلا كار نمی‌كنند ولی با این همه، یا با اعمال خشونت یا به واسطه ستم نظام‌‌دار قانونی، بخش اعظم كار جامعه را به خدمت خود درمی‌آورند، تقسیم مقدار باقی‌مانده نیز، پس از این اختلاس بزرگ، به هیچ‌وجه بر حسب كار هركس نیست. برعكس، كسی كه بیشتر كار می‌كند، كمتر به چنگ می‌آورد.( همان‌جا)
به گمان من استاد نظریه‌پرداز ما، درسش را خوب نخوانده یا به طاق نسیان سپرده است! و این «صد خانواده» در نوشته اسمیت همان یك‌درصدی است كه جمعیت عظیمی در سرتاسر جهان به نمایندگی از 99 درصد تهی‌دستان و فقرزدگان بر ضدشان به پا خاسته و فریاد «نابود باد سرمایه‌داری» سر داده‌اند؛ همان جمعیتی كه جناب استاد برای آنكه خواب وال‌استریت‌نشینان آشفته نشود، با طنز خنكی تصویری از آن به دست می‌دهد:
«در شهر 13-10 میلیون نفری نیویورك، دو هزار نفر عدد و رقم بسیار بزرگی است كه با «سدمعبر» كردن‌شان حكایت از بروز بحرانی عمیق در غرب می‌كند.»(شرق، سرمقاله 13 مهر 1390)
و در نوشته دیگری از جناب استاد كه شاید به علت تعلق خاطر گردانندگان شرق در صفحه اول روزنامه چاپ شده بود، استاد پس از ذكر پاره‌ای مشكلات مالی مردم آمریكا، باز درباره پایكوبی و دست‌افشانی مردم ایران به خاطر «شكست سرمایه‌داری» می‌نویسند و بی‌خبران را آگاهی می‌دهند كه «نظام سرمایه‌داری در طول تاریخ و طی 20سال گذشته دچار تنگناها و بحران‌های زیادی شده اما در ادامه از این ركود و بحران‌ها عبور كرده است.» و می‌پرسند اگر بر فرض محال نظام اقتصادی آمریكا و انگلیس و غرب به‌طور كلی «سرنگون شوند»، «چه نظامی را جایگزین آن كنیم؟» در اینجا جناب ایشان خود را كارگزار تغییر رژیم فرض گرفته (چون عضو هیات علمی دانشكده علوم سیاسی است) و با اكراه پیشنهاد می‌كند: «ما چه مدلی را در ایران توانسته‌ایم ایجاد كنیم كه بتوانیم اكنون به نظام‌های غربی و آمریكایی اعلام كنیم كه از نظام اقتصادی ایران الگو بگیرند.» جل‌الخالق! مگر نظام ما می‌تواند بدیلی برای نظام اقتصادی غرب باشد و آنها آن را اگر هم در اینجا خوب كار كرده و بكنند و رفاه را موجب شوند، جایگزین نظام میرای خودشان كنند؛ مگر آنها خود بدیلی ندارند، مگر تفاوت‌های فرهنگی شكاف عظیمی بین ما ایجاد نكرده است؟! و ممكن است لیبرال دموكراسی با تاریخ چند قرنی‌اش، نظام ما را به عنوان بدیلی بپذیرد و آن را جایگزین نظام «سرنگون‌شده» خود كند؟ استاد با ردیف كردن بحران‌های مختلفی كه گریبانگیر غرب شده، مانند «بحران‌های دهه 20، بحران‌های پس از جنگ جهانی دوم و اواسط دهه 70 و همچنین بحران‌های كنونی» كه آنها را «مقطعی» می‌خواند؛ اظهار نظر می‌كنند- حال بر چه اساسی؟ معلوم نیست- كه «یقینا نظام اقتصاد آزاد از بحران‌های كنونی نیز عبور می‌كند.»
استاد ما نمی‌داند یا نمی‌فهمد كه این بحران‌های به قول او «مقطعی»، بحران‌های ساختاری نظام سرمایه‌داری است، دوره‌ای پدید می‌آیند، اجتناب‌ناپذیرند و هر یك نیز به نوبه خود تاثیرات شگرفی بر جای می‌گذارند و سرانجام نیز به فروپاشی نظام منجر خواهد شد. این بحران‌ها كه برخلاف نظر استاد، نظام سرمایه‌داری «از آنها عبور می‌كند» و تغییری هم پدید نمی‌آید و نظام به زندگی‌اش ادامه می‌دهد، هر بار كه به وقوع می‌پیوندد دگرگونی‌هایی پدید می‌آورد كه به هیچ‌وجه خوشایند نظام نیست. آیا سرمایه‌داری امروز هیچ شباهتی به نظام بهره‌كشی دوران گذشته كه كودكان پنج تا 12ساله را در دخمه‌های نیمه‌تاریك و نمور كارگاه‌های تولیدی به مدت 12 تا 18 ساعت به بیگاری می‌كشید، دارد؟ دورانی كه ستم و رفتار غیرانسانی و جنایتكارانه كارفرمایان و قربانیان حرص و آز آنان چه زیبا و تكان‌دهنده در آثار چارلز دیكنز به تصویر كشیده شده است. اگر این تفاوت چشمگیر است و كمتر شباهتی میان نظام بهره‌كش پیشین و مناسبات استثماری فعلی وجود دارد، نتیجه تكانه‌های همین بحران‌های ادواری است كه نظام را به عقب‌نشینی واداشته است؛ آنقدر عقب‌نشینی كه آن را واداشته برای حفظ خود با استفاده از سازوكارهای سوسیالیستی «جامعه رفاه»(welfare state) بسازد، از كار كودكان جلوگیری می‌‌كند، حق بیمه و بیكاری و اعتصاب برای كارگر در نظر بگیرد و این همه تنها برای آنكه از سرنگونی‌اش در «زباله‌دان تاریخ» ممانعت به عمل آورد ولی ... «حكم محتوم تاریخ» عنوان نوشته‌ای از من در شرق، چیز دیگری می‌گوید. نظام بازار آزاد نمی‌تواند و نباید ادامه یابد و این حكم خدشه‌ناپذیر تاریخ است. شگردها به كار گرفته شده‌اند، سیاست‌ها اعمال گردیده‌اند و شعبده‌بازی‌ها انجام شده، اما به قول ایستوان مزاروش فرجامین مرحله: یا سوسیالیسم یا بربریت است. من در نوشته‌ای كه به آن اشاره كردم «حكم محتوم تاریخ» با نقل قولی از هگل: «حیله خرد» (cunnig of reason) از قول ریمون آرون كه اشاره به خود- ویرانگری- (salf- destruction) نظام سرمایه‌داری می‌كند كه پدیده‌ای است «ورای قدرت و تاثیر اقدامات بشری» كه هم‌اكنون آغاز شده است و می‌گوید:
مكانیسم رقابتی اقتصادی استوار بر پایه سود منجر به انباشت سرمایه، مكانیزه شدن تولید و لامحاله كاهش نسبت سرمایه متغیر (كار كارگر) به كل سرمایه می‌شود كه این به نوبه خود موجب كاهش سود كارفرما (سرمایه‌دار) خواهد شد كه این دومی همان سرنوشت محتوم سرمایه‌داری است.»
R.Aron,Main Currents in Sociological Thought,Vol.I
و با متزلزل شدن كل نظام جهانی سلطه است كه مردم زیر سلطه فرصت می‌یابند تا به اعتراض برخیزند و «طرحی نو» دراندازند. ملت‌های زیر ستم و زحمتكشان عالم در مبارزه‌شان چیزی از دست نخواهند داد كه «دنیایی به دست خواهند آورد.» این جمله فراموش‌ناشدنی و برانگیزاننده ماركس را به خاطر آوریم كه گفت: «كارگران جهان متحد شوید، در مبارزه چیزی از دست نخواهید داد جز زنجیری كه بر پایتان بسته است.» و این خیزش اكنون در سرتاسر جهان آغاز شده است. نگاهی به عكس‌های منتشره در روزنامه‌ها از تظاهرات سراسری مردم و دیدن شعارها نشان از حركت ضدنظام مردم و تلاش برای برپایی جایگزینی برای آن است: «این جنگ طبقاتی است»، «مصیبت و بلای سرمایه‌داری پایان می‌یابد»، «دزدان وال‌استریت را تعقیب كنید»، «شما یك درصد و ما 99 درصد»، «حالا صدای ما را می‌شنوید؟»، «مردم مقاومت كنید»(روزنامه همشهری، 1 آبان، ص 9) و هزاران شعارهای تند و براندازانه دیگر كه فریادهای در گلومانده خلق‌های زیر ستم فریب‌خورده نظامی بهره‌كش است. اگر چشم و گوش بگشاییم این اعتراضات و حركت‌های مردمی بر ضد نظام و فریادهای رسای آنان را كه بیش از این دروغ و فریب را برنمی‌تابند، خواهیم دید و شنید. واقعیت انكارناپذیر اینكه مردم فهمیده‌اند، خود را باور كرده‌اند، نیروی شكست‌ناپذیر و تمام‌نشدنی‌شان كه گام‌به‌گام سروران را عقب رانده و دستاوردهای خود را لمس كرده‌اند. شعارهای توخالی «آزادی» و «دموكراسی» دیگر آنان را نمی‌فریبد. مردم به درستی دریافته‌اند و این خود یكی از دستاوردهای ایشان است كه:
دموكراسی در معنای عام آن، یعنی فرصت‌های برابر برای همه، مشاركت بی‌قید و شرط انسانی در تعیین سرنوشت خود و بالاتر از همه، رهایی انسان از قید سرمایه و فشارهای ناشی از آن كه موجب «ناانسانی‌شدن» انسان است. آیا كشورهایی كه مدعی داشتن حكومت دموكراتیك‌اند، موفق به ایجاد شرایطی شده‌اند كه این امر تحقق پذیرد و در نتیجه قابلیت‌ها و ظرفیت‌های انسانی تك‌تك اعضای جامعه رشد و تكامل یابد و به شكوفایی رسد؟ اگر این «هدف غایی» تاكنون به تحقق نپیوسته، به سبب آن است كه نظام‌های حاكم در این كشورها نه‌تنها چنین هدفی را دنبال نكرده‌اند و نمی‌كنند بلكه مانند همه نظام‌های سیاسی، در پی انجام رسالت اصلی خود، یعنی استقرار و استحكام قدرت‌اند؛ قدرت مضاعف «واداشتن» و «باز داشتن» و تحكیم «روابط قدرت» براساس اصل مالكیت.
«نبرد دموكراسی» هنوز پایان نیافته است. چیزی كه امروزه دموكراسی نامیده می‌شود، همان «اهرم بازدارنده اصلی و مانع بزرگ» به قول هربرت ماركوزه، «در برابر هرگونه تغییر و تحولی است به جز تغییر به وضعیتی بدتر!» (سی.بی.مك فرسون، سه چهره دموكراسی، ترجمه مجید مددی)
در دوره‌های كوتاه‌مدت رونق اقتصادی در فاصله میان بحران‌ها، برخی از جمله اندیشه‌ورانی چون هربرت ماركوزه فریب این ادعای پوچ و توخالی نظام بازار آزاد را می‌خورند كه نظام نه‌تنها قدرت مقابله با بحران‌های ادواری را دارد، بلكه حتی قادر به حل «تضادهای ساختاری» و به درون كشیدگی آنها و «یكسان‌سازی» است به نحوی كه نه فقط دشمنی را به دوستی، بلكه «عوامل برانداز» را به «حافظان وضع موجود» كه منافع‌شان در گرو آن است، تبدیل می‌كند. من در كتاب سه چهره دموكراسی در پانوشتی به این نكته اشاره كردم و ادعای «حل تضاد»های دشمنانه را در جامعه پیشرفته صنعتی توضیح دادم. به آن نگاهی بیفكنیم: وقتی هربرت ماركوزه و دیگر نظریه‌پردازان «چپ‌نو» صحبت از «جامعه مصرفی» می‌كنند، منظورشان قدرت عظیم تولیدی نظام پیشرفته سرمایه‌داری است كه به باور آنها می‌تواند به سهولت بسیاری از نیازهای مادی و معنوی انسان‌ها را كه ارضا نشدن آنها موجب اختلاف‌ها و تضادهای شدید و دشمنانه‌ای در گذشته بود، برآورده كند. از این‌رو، جامعه سرمایه‌داری با چنین ظرفیت و استعدادی از لحاظ تولیدی، در صورت دارا بودن مدیریت كارآمد و موثر، قادر است تضادهای طبقاتی موجود در جامعه را تعدیل كرده و حتی در فراگرد تكامل «نیروهای تولیدی» و بازدهی و بارآوری آنها، این تضادها را در خود «حل» كند. بنابراین، در جامعه «فراصنعتی» آینده طبقات متخاصم اجتماعی وجود نخواهد داشت كه ادامه حیات یكی مستلزم مرگ دیگری باشد. طبقه كارگر در جهان سرمایه‌داری به زعم اینان، دارای منافع جداگانه نیست. منافع این طبقه همان منافع جامعه به طور كلی است كه تلاش نظام برای حفظ و حراست از آن است؛ به بیان دیگر، منافع كارگران صنایع چیزی جدا از «منافع مدیران» و صاحبان این صنایع نیست و اگر تلاش و مبارزه‌ای هم هست برای آن است كه در این «چارچوب» هر یك موقعیت مناسب‌تری برای خود دست و پا كند، نه آنكه «مناسبات» را بر هم بریزد.(همان‌جا، ص 58) اما بسیاری از صاحبنظران از جمله پل متیك اقتصاددان برجسته انگلیسی مخالف این دیدگاه‌اند و این «درمان‌ها» را برای نجات نظام «مقطعی» می‌دانند كه حتی وضعیت را در مرحله بعدی بدتر و دشوارتر می‌كنند. پل متیك در نقد كوبنده‌ای بر اثر بسیار مشهور ماركوزه به نام انسان تك‌ساحتی، H.Mareuse, One Dimentional man «حل تضادها» در جامعه «فراصنعتی» و «یكسان شدن منافع» گروه‌های مختلف اجتماعی را راه‌حل موقتی می‌داند و بر این نكته تاكید می‌كند كه اتفاقا گشایش زندگی طبقه كارگر بر اثر ایجاد «تقاضای كاذب» (false demand) و برآوردن آن كه هدف وابستگی هرچه بیشتر زحمتكشان به نظام است، «توقع آنان را افزایش داده» و اگر خللی در روند برآوردن نیازها به وجود آید، روحیه جنگندگی محرومان را بالا خواهد برد و نظام با خطر بیشتر و سخت‌تری رویارو و نتیجتا ساقط خواهد شد. (این كتاب با نام نقدی بر ماركوزه توسط من ترجمه و زیر چاپ است) بنابراین، راه فرار بسته است و تلاش برای بیرون آمدن از مرداب به فرو رفتن بیشتر در آن، خواهد انجامید و این صرفا پیش‌بینی فانتزی‌گونه یا خام‌اندیشی و خوش‌خیالی نیست، دانش علمی زمان است كه با صلابت احكام خود را اعلام می‌كند.

شرق